تبليغاتX
صاعقه زندگی من >
 

صاعقه زندگی من

چشمه اقليم رويا با من از باران بگو~~~~~~~ آنچه خواندي در نگاهم باز در پنهان بگو
سلامی دوباره با شادی

 سلام عزیزان

 

با عرض پوزش که چند ماهی میشه که وبلاگم رو به روز نکردم. آخه سرم یخورده شلوغ بود چون ازدواج کردم. برا همین غیبت داشتم. اگه تونستم زود به زود به روز میکنم .از خدا آرزوی خوشبختی همه شما عزیزان رو دارم. بچه ها فراموشم نکنید. دوستتون دارم.

 

 

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 13:0
سال نو مبارک

سلام دوستان

مثل ماهی  زنده !

مثل سبزه زیبا !

مثل سمنو  شیرین !

مثل سنبل خوشبو !

مثل  سیب  خوشرنگ !

مثل سکه با ارزش باشید !

 سال نو مبارک

امیدوارم برا همه سال خوبی باشه

نوشته شده توسط ندا در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 13:55
سکوت و اشک

با خودم تصمیم گرفتم که بنویسم.دوباره قلم به دست بگیرم و بنویسم اما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی جلو آینه می ایستم با تصویر مقابلم  کلی حرف می زنم ولی وقتی قلم دستم می گیرم فقط سکوت به فکرم میرسه و یه نگاه سرد در یک ورق سفید.

خیلی وقتها سکوت و اشک برا خودشون یه مهمونی می گیرن،یک مهمونی که فقط دو همزبون با هم دعوت می شن.آخه اینها حرف همدیگرو خوب می فهمن.وقتی سکوت می خواد مهمونی بگیره اشک هم تنهاش نمی زاره می یاد پشت درچشمهای سکوت هی در می زنه.....هی در می زنه.....یه قطره می چکه.... دفعه بعد اشک می گه بزار من هم بیام مهمونی آخه اونوقت دیگه من هم تنها نمی مونم،اونوقت من هم راحت می شم .... یه قطره دیگه .... بعدش سکوت یه آهی می کشه می گه :باشه بیا.خوش اومدی .

اونوقت هست که اشک می یاد و سکوت هم همراهیش می کنه و باهم یه مهمونی خیلی آرومی می گیرن، طوری که کسی از این مهمونی خبردار نمی شه.

بعد یه مهمونی بی سر و صدا سکوت از اشک تشکر می کنه و می گه خیلی از تو ممنونم که هیچوقت تنهام نزاشتی.

نوشته شده توسط ندا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 23:5

سلام به همه شما عزیزان.روز عید سعید فطر می خواستم وبلاگم رو به

روز کنم ولی به خاطر مشکلی که داشتم نتونستم به اینترنت دسترسی

داشته باشم.حالا هم مطلب زیاد جدیدی ندارم که برا این پست بزارم.

چند روز پیش سوار یه تاکسی شدم که راننده کنار داشبورت

یه دفترچه یاداشت گذاشته بود و با خط زیبا یه جمله

نوشته بود که واقعاْ خیلی برام زیبایی داشت.برا شما هم می نویسم.

روزی کفش نداشتم و غصه می خوردم.یکی را دیدم که پا ندارد.

قدر سلامتیمون رو بدونیم

ویک عکس که همراه با شعرزیبای فروغ همیشه به یاد  

همیشه باورت داشتم

نوشته شده توسط ندا در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 12:32
شب قدر است و قدرش بدانيم

****باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم در

 

نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام هر چه مي خواهي بگو من هم دعايت

 

مي كنم خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر طاقت اشكت ندارم پس

 

رهايت مي كنم رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو رفته ام قربان

 

عكست جان به پايت مي كنم****

 

 

****شب قدر است و قدرش بدانيم.الهي ميداني که چه ميخواهم و چه ميگويم و ميداني

 

 چه در دلم ميگذرد.الهي تنها فقط تو ميداني و بس****

 

 

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 13:1
دهکده عشق

من در این دهکده عشق تو را می خوانم*
*وز پس آیینه ها نام تو را می بینم*
*در دلم عشق تو را می کارم*
*در سرم بوی تو را می فهمم*
*در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم*
*در گلویم بغض تو را می شکنم*
*من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...*

نوشته شده توسط ندا در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 10:54
می خوام روزگار رو مثل یه درخت به آغوش بکشم و همه برگهاش رو با دستانم بکنم و بندازم زمین.

دلم می خواد جایی برم که کسی نباشه.................

دلم می خواد جایی باشم که بوی محبت بده................

دلم می خواد از همه چی فرار کنم..............

دلم می خواد ولی نه نیاز دارم به یه همزبون،به کسی که منو بفهمه،به کسی که جونمو براش بدم،به کسی که تا آخرش با من باشه،به کسی که من رو به خاطر من بودنم بخواد.

از این دنیا خسته شدم ، از اطرافیانم ، از دوستانم ، از همه ، حتی از خودم.

تا کی باید این همه خفت و خاری رو ببینم و تحمل کنم؟تا کی باید زندگی کنم؟تا کی باید نفس بکشم؟به هرکی محبت می کنم در عوض غیر از بی محبتی چیزی نمی بینم.

می خوام روزگار رو مثل یه درخت به آغوش بکشم و همه برگهاش رو با دستانم بکنم و بندازم زمین.

نوشته شده توسط ندا در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 18:7
یک حقیقت

سلام اگه کسی من رو لینک کرده برام پیغام بزاره.دراولین وقت به پیوندها اضافه می شه موفق باشین((سال نو همگی مبارک))

زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است

نوشته شده توسط ندا در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 21:54
مانده ام تنها ، همانند تو.....................................

در حالی که تصور این همه عذاب برای من مشکل هست.  تو چه کشیدی ؟ تو چه عذابی رو تحمل کردی؟ زمانی که غرق خون بودی من کجا بودم؟ تشنه آبم ، تشنه آبی که به خاطرش غرق خون شدی.مانده ام تنها ، همانند تو.....................................

                      

 

 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست.... در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد... هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روحت به اندازه کافي اوج نگرفته است

 

نوشته شده توسط ندا در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 0:52
سکوت است و صدایی نمی گنجد.

سکوت است و صدایی نمی گنجد.

چه آرام و چه زیبا .

 نسیم ملایم امواج را در سطح آب خروشان می کند.

پرنده های سفید بال، بال زنان ازدورمی آیند.غروب همه جا راهمانند آتش سرخ کرده.

سکوت است و صدایی نمی گنجد.

شن های ساحل به نرمی پوست لطیف ،انسان را وادار به راه رفتن می کند. همانند راه رفتن بر روی ابرها.......

همه جا را آرامش و سکوت تسخیر کرده.

نوشته شده توسط ندا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 22:54


کليه حقوق اين وبلاگ متعلق به سازنده و دارنده آن مي باشد
کپي برداري از مطالب با ذکر منبع بلامانع است