|
صاعقه زندگی من |
چرا دست از سرم بر نمی داری؟؟؟؟ چرا می خوای دوباره شروع کنی؟؟؟ چرا منوازدلت بیرون نمی ندازی؟؟؟ چرا باز منو می خوای؟آخه چرا؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه هر چی بود تموم شد.تموم.... دیگه نمی خوام ادامه بدم، از همه چی خسته شدم. خسته شدم، از تو خسته شدم،از اطرافیانم خسته شدم .گاهی می یای یه سری می زنی و چند کلمه حرف می زنی که من اصلا نمی فهمم!!!و یکمی خورد و خوراک به من میدی و میری.اصلا می دونی من به نوازشت احتیاج دارم؟؟؟اصلا می دونی که از وقتی پیشت اومدم،برا این بود که ما همدم هم باشیم نه اینکه منو درزندان بلورو شیشه ای رها کنی و وقتی دلت گرفت بیای به من نگاه کنی یکم اشک بریزی و بعد سبک بشی.من نمی خوام برای همیشه اینجا تنها باشم، می خوام دیگه از این زندان شیشه ای رهایی پیدا کنم.حالا که می بینی مریضم ،زیاد به من سرمی زنی همش کنارم می شینی و بهم دلداری می دی؟؟؟وقتی یکم به خودم میپیچم تو از جات میپری و زود به من نزدیک می شی. ولی اونقدر در این زندان شیشه ای تنها بودم،که دیگه نای زندگی ندارم حالا من یک ماهی نیمه جونم ،که دارم جون می دم و تو هم اشک می ریزی. ولی ای یارهمیشه آزادم من همیشه دوستت داشتم.به من میگی که می رم یه هم زبون برام میخری ولی خیلی دیره خیلی...... خدانگهدارای یار آزاد من .....
![]()


![]()

![]()



![]()







