|
صاعقه زندگی من |
با خودم تصمیم گرفتم که بنویسم.دوباره قلم به دست بگیرم و بنویسم اما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی جلو آینه می ایستم با تصویر مقابلم کلی حرف می زنم ولی وقتی قلم دستم می گیرم فقط سکوت به فکرم میرسه و یه نگاه سرد در یک ورق سفید. خیلی وقتها سکوت و اشک برا خودشون یه مهمونی می گیرن،یک مهمونی که فقط دو همزبون با هم دعوت می شن.آخه اینها حرف همدیگرو خوب می فهمن.وقتی سکوت می خواد مهمونی بگیره اشک هم تنهاش نمی زاره می یاد پشت درچشمهای سکوت هی در می زنه.....هی در می زنه.....یه قطره می چکه.... دفعه بعد اشک می گه بزار من هم بیام مهمونی آخه اونوقت دیگه من هم تنها نمی مونم،اونوقت من هم راحت می شم .... یه قطره دیگه .... بعدش سکوت یه آهی می کشه می گه :باشه بیا.خوش اومدی . اونوقت هست که اشک می یاد و سکوت هم همراهیش می کنه و باهم یه مهمونی خیلی آرومی می گیرن، طوری که کسی از این مهمونی خبردار نمی شه. بعد یه مهمونی بی سر و صدا سکوت از اشک تشکر می کنه و می گه خیلی از تو ممنونم که هیچوقت تنهام نزاشتی.
سلام به همه شما عزیزان.روز عید سعید فطر می خواستم وبلاگم رو به روز کنم ولی به خاطر مشکلی که داشتم نتونستم به اینترنت دسترسی داشته باشم.حالا هم مطلب زیاد جدیدی ندارم که برا این پست بزارم. چند روز پیش سوار یه تاکسی شدم که راننده کنار داشبورت یه دفترچه یاداشت گذاشته بود و با خط زیبا یه جمله نوشته بود که واقعاْ خیلی برام زیبایی داشت.برا شما هم می نویسم. روزی کفش نداشتم و غصه می خوردم.یکی را دیدم که پا ندارد. ویک عکس که همراه با شعرزیبای فروغ همیشه به یاد 
